|
|
|
|
|
حرف های ما هنوز ناتمام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد برای لحظه های همزبانی دوست می دارم وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم
نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد برای لحظه های همزبانی دوست می دارم وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم تو را ای یوسف پنهان ز سالی سخت طولانی برای انتظاری جاودانی دوست می دارم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
|
شما :
روحي كه هم معني دوست داشتن را مي فهمد ![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
|
سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
|
وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد حقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقم سازد نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهر مخلوقی که رنگ عشق بیرنگی وجود اندر عدم سازد جمال عشق آن بیند که چشم سر کند بینا سماع وصل آن بیند که گوش سر اصم سازد شفا سازد دل و جان را و عاشق را شفا سوزد سقم سوزد رگ و پی را و عاشق را سقم سازد هر آنکس را که دل چو آبنوس آمد بدانگونه نباشد عاشق ار او اشک چون آب به قم سازد یکی باشد یکی هفده چو اندر مجلس ماندن چو دست عشق هژده بر بساط خویش کم سازد کرا در خام خم ندهند چون گوش از پی آوا بود علمی اگر در عاشقی خود را علم سازد علم بودن به عشق اندر مسلم نیست جز آن را که همچون کوس جای خورد بیرون شکم سازد به باغ بندگی باید چو سوسن سرو آزادی هر آنکو وقت کشتن همچو گل خود را خرم سازد اگر چون سیب وقت سرخ رویی دل سیه گردد سپید آمد کرا رخ چون بهی زرد و درم سازد به مهر عشق در ملک خدا آن دهخدا گردد که شادی خانهی دل در میان شهر غم سازد کرا خاک ارم از باد انده طاق گرداند نباشد جفت آن آبی که از آتش ارم سازد چو زیر و بم بدان عاشق بنالانی و گریانی که تسکین غم از عشق و نوای از زیر و بم سازد ندارد ملک جم در چشم عاشق وزن چون دارد که دست عاشق از کهنه سفالی جام جم سازد نشست عاشق اندر بتکده واجب کند زیرا که آه عاشقان از بتکده بیتالحرم سازد نباشد نصب و رفع و حفض عاشق را که اندر عشق غم آن دارد کجا بر فعل مستقبل الم سازد عروس عشق بیکس نیست با هر ناکس از کوری کبود ری در کند خود را به عشقش متهم سازد بدان تا شهد عشق از حلق هر نااهل دور افتد طبیب عشق هر ساعت ز شهد خویش سم سازد نشان شیر در تقویم دال آمد از آن معنی هر آن عاشق که شد چون شیر قد چون دال خم سازد دل همچون کباب عشق اندر رگ بسوزد خون اگر چند آن کباب از روی طب قانون دم سازد هر آن چشمی که عشق از طلبهی خود سرمهای دادش سران تا جور بیند که بر خاکش قدم سازد چه میگویم که داند این مگر آن کز دل صافی سنایی وار خود را بندهی شاه عجم سازد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان همچو صفحه دل من فروغ فرخ زاد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق من ، منو صدا كن |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
![]() دل بســـوی تــو بستم خــدا میــد انـــد
وز مــه و مهــر گستم خـدا مید انــــــد
ستم عشق تـــو هــر چنــد کشیدیم بجان
ز آرزویت ننشستم خــــدا میـــد ا نــــد
هـــــرگز دلـــم ز کــــوه تــو جـائی دگـــر نرفت
یکـــدم خیــال روی تــــوام از نظـــــــر نــــرفت
جـــان رفت و اشتیـــاق تو از جـــان بـــــدر نشد
سر رفت و آرزوی تــو از سر بــــــــدر نــــرفت
هــــر کـــو قتیــل عشق نشد چــون به خاک رفت
هـــم بی خبــر بیامـــد و هــم بـــــی خبــر بــرفت
در کـــوی عشق بـــی سر و پائـــی نشان نــــــداد
کـــــو خسته دل نیــــامـــــد و خونین جگــربرفت
عمـــرم بــرفت در طلــــب عشـــق و عـــــــاقبت
کــامـــــی نیافت خـــا طــــر و کاری بسر نـــرفت
ندارد بــزم گــردون گــرمــی کــاشــانــه مــارا
که دست غم بــر افــروزد چــراغ خانه مــــارا
بچشم یــار مــی بینم نشان از فتـنـــه گــــردون
ز دشمن در در امـــان دارد خــدا جـانـانه مارا
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
|
ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا را با عظمت خودش صدا بزن و چشماتو ببند دستتو بذار روي قلبت اونوقت خدا رو حس مي كني كه داره صدات ميزنه حالا دلت لرزيد ؟ حالا باور كردي خدا توي دل خودته؟ حالا فقط كافيه با خودت يه سبد تمنا ببري... تا با يك سبد پر از رحمت بر گردي ... پس پنجره را باز كن تا خدا را صدا بزني تا بگوئي چقدر دوستش داري اگر آن قدر كوچكي يا خسته كه دستت به دستگيره پنجره نمي رسد تا بازش كني آهسته خدا را صدا بزن تا پنجره را باز كند تا بگويد چقدر دوستت دارد... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||