|
|
|
|
|
«دوستت دارم» را من دلاويزترين شعر جهان يافتهام اين گل سرخ من است دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق كه بري خانه دشمن كه فشاني بر دوست در دل مردم عالم، به خدا نور خواهد پاشيد روح خواهد بخشيد
تو هم، اي خوب من اين نكته به تكرار بگو اين دلاويزترين شعر جهان را، همه وقت نه به يك بار و ده بار كه صد بار بگو «دوستم داري؟» را از من بسيار بپرس «دوستت دارم» را با من بسيار بگو
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 آبان1385ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
|
چه بي مقدمه در من شروع تو پيداست و صادقانه بگويم كه در دلم غوغاست چه دير ديدمت اما چه زود دل بستم به حسن شرقي چشمت كه اين چنين گوياست هزار شعر نگفته به گوش من خواندي و شاعرانه شنيدم كه لهجهات شيداست رسيدهاي زندانم كجاي كشور عشق كه ماوراي مدار كبود غربت ماست چه كودكانه ترا بي قرار ميخواهم اگر چه گفتن خواهش، خلاف عادت ماست
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||
|
|
|
|
با یاد دل که آیینه ای بود... آیینه چون شکست؛ قابی سیاه و خالی، از او بجای ماند... با یاد دل - که آیینه ای بود- در خود گریستم. بی آیینه، چگونه در این قاب، زیستم؟!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||