|
|
|
|
|
روزگاري قصهاي آغاز شد. آنگاه كه خورشيد تابستاني ميدرخشيد صداي ظريف سازي بود، در خدمت زمان. صداي ترنم گذر كردنها حالا كه همديگر را ديديم اگر تو به من ايمان بياوري، من به تو ايمان ميآورم. معامله خوبي نيست؟ او گفت: من همين جا مينشينم و روزها و هفتهها منتظر گذر زمان مي مانم. حتي اگر از بام خانه هم بيفتم، چيزي درباره آن نخواهم گفت. اي دريغ، هميشه زيباترينها دورترينها هستند. عشق است و فقط عشق است كه جهان را به گردش در ميآورد. آفتاب روي دريا ميتابد، ميتابد با همه وجودش او ميخواست امواج را آرام و درخشان سازد. و اين كار عجيبي بود چون نيمههاي شب بود. پادشاه ادامه داد: وحشت آن لحظه را هرگز، هرگز فراموش نميكنم! ملكه گفت: ميتواني فراموش كني اگر دائماً از آن يك خاطره نسازي.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط محمد (غریب آشنا)
|
|
||