تبليغاتX
گل همیشه بهار

هرگز اين قصه ندانست كسي:

آنشب آمد به سراي من و خاموش نشست

سر فرو داشت، نمي‌گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گريز

مدتي بود كه ديگر با من

بر سر مهر نبود

آه اين درد مرا مي‌فرسود:

«او به دل عشق ديگري مي‌ورزيد»؟

گريه سر دادم در دامن او

هايها‌ئيكه هنوز

تنم از خاطره‌اش مي‌لرزد

بر سرم دست كشيد

در كنارم بنشست

بوسه بخشيد به من

ليك مي‌دانستم

كه دلش با دل من سرد شده است

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

بعضي روزا فكر مي‌كنم باره گناهم

كاري كرده با من كه پيش تو رو سياهم

از خجالت بسته نگاهم

درونم مي‌سوزه از سوزش آهم

ياد گرفتاريم مي‌افتم

ياد اون لحظه‌اي كه مي‌برنم

به ياد غسل و كفنم

ياد فشار قبرم و فرياد زدنم

ياد عذاب و بدنم

ياد اون لحظه‌اي كه دو تا مَلك سوال كنن

ياد ساكت شدنم

ياد اون شلاقايي كه مي‌زنن روي تنم

كه بگو خدات كيه قبلت كجاست

چيِ كتابت و اسم پيغمبرت و بگو

كمكم كن نَمونه  جوابم توي گلوم

به سوال اولي بگم علي

ديگه هر چي كه بگن بگم حسين

من قبلُ حسين

من دينُ حسين

من كتابُ حسين

من امامُ حسين

دينم حسين

روحم حسين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

 
کاربران آنلاین:
بازديدها :