تبليغاتX
گل همیشه بهار

در ايستگاه قطار به انتظار نشسته ام.
مي گويند قرار است قطار خوشبختي بيايد سالهاست كه دراين ايستگاه به ريل هاي زندگي چشم دوخته ام
تا ببينم چه موقع چرخهاي قطار خوشبختي بر روي ريلها خواهد لغزيد.
صداي سوت قطاري مي آيد و كم كم قطار را مي بينم .
مي گويند قطار زندگي است سفيد, سفيد,سفيد.
صداي گريه نوزادي را با صداي سوت قطار به گوشم مي رسد
نوزاد اولين نفس عشق را مي كشد به سرعت باد از كنارم مي گذرد و من به انتظار نشستم.
باز صداي سوت قطار سكوت مرا مي شكند
مي گويند قطار عشق است.
مي خواهم زودتر آن را ببينم.
از دور دستها پيدا مي شود.
با خود عشق را هم راه مي آورد,سرخ سرخ سرخ.
دختركي دستان كوچكش را براي من تكان ميدهد و مادرش او را به داخل قطار مي كشد .
چقدر قطار عشق زيباست.
پس قطار خوشبختي كي به ايستگاه خواهد رسيد؟
باز صداي سوت قطار سكوت لحظه هايم را مي شكند.
ريل هاي زندگي اين بار چه توشه اي همراه دارند؟
قطار جاودانگي
مرد سوزن بان به كنارم مي آيد و در گوشم زمزمه مي كند كه بايد برود.
سوار قطار ابديت مي شود و مي رود.
تنها شدم او هم رفت ديگر چشمانم سويي ندارد
صدايي به گوشم مي رسد صداي سوت قطار...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

 
کاربران آنلاین:
بازديدها :