تبليغاتX
گل همیشه بهار

گفتم ای خوبم به فریادم برس افتاده ام از پا
ولی باور نکردی
گفتم از نامهربان بودن پشیمان میشوی فردا
ولی باور نکردی
گفتم از ناباوری مردم بیا و باورم کن
کم کن آزارم که میمانی تک و تنها
ولی باور نکردی...باور نکردی
اشک من را دیدی و خندیدی و
خونسرد تو رفتی
سوختن ها را تماشا کردی و
پرپر زدنها را ولی باور نکردی
من به تو خوبی نمودم تو بدی کردی به من
گفتم ای غافل ندارد ارزشی دنیا
ولی باور نکردی... باور نکردی
گفتم ای خوبم به فریادم برس افتاده ام از پا
ولی باور نکردی
گفتم از نامهربان بودن پشیمان میشوی فردا
ولی باور نکردی
گفتم از ناباوری مردم بیا و باورم کن
کم کن آزارم که میمانی تک و تنها
ولی باور نکردی... باور نکردی
باور..نکردی

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

نشد  یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

نشد  یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشمو اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد  یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام به جز اون روی هر دیونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه اینکه من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی می گفت که خواب دیده اون گفته عاشقش می شم

اما نشد

اما نشد قسمت ما

یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم

بیا   بازم منو بکش

نشد بازم نشکنه این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم

هیچ جای دنیا ندیدم عجب چشمهای روشنی

باور نکرد یه موزهشو به صد تا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هرچی اون بگه

من کجا و دیونگی

چه جور به حرفش گوش کنم اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ و بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بارم برسم به آرزو های محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه ی کال

نشد منم واسه یه بار به آرزو هام برسم

گذشته کار از کارمون

 دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری شه بارون بگیره

نشد خودش آیینه که هست بیادو شمع دون بگیره

نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده

حتی بهم بگه بدی

نشد دوستت دارم بگه به من که نه به دیگری

نشد یه بارم رد نشه از روی شعر ها سر سری

نشد یه کاری بکنه که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتمو یه بار نگام نکرد بگه آره

نشد یه بار حرف بزنه نزاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویا هام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد برم

نشد نره

نشد بخواد

نشد بیاد

نشد ولی

شاید بشه

واسم دعا کنید زیاد

از شما پنهون نکنم یه حرفایی بهم زده

گفته همین روزا میاد

اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا دوم شما

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدم شما

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم
داشتم می رفتم تا از این دنیا با همه نیرنگها و بدیها و پستیهایش فرار کنم
گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد
در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم
از همه چیز دل بریده بودم
در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم
دلم از سنگ شده بود و وجودم سرد
تنها برای خاک زنده بودم
من در نظر درختان و گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم
من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خندید
حاضر نبودم ببینم که در زندگی شکست خوردم
نمی خواستم کسی برایم گریه کند
من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد
تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد
باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم
دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود
زنده بودم تا زندگی کنم
افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را از من گرفت و من دوباره تنهای تنها شدم
دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم
اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود
از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم
دلم می خواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد
مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

 
کاربران آنلاین:
بازديدها :