تبليغاتX
گل همیشه بهار

عشق من ، منو صدا كن
 منو از خودم رها كم
تو اجاق مرده ي دل
 آتشي تازه به پا كن
 تو منو از نو بنا كن
عشق من منو صدا كم
 قصموعشق من ، منو صدا كن
قصه ي نگفته  بي انتها كن
 روبروت آينه بذار
 ابديتي بنا كن
ام من
 تو بيا روايتم كن
 از عذابم راحتم كن
 اي صداي تو نهايت
 راهي نهايتم كن
عشق من ، منو صدا كن
تو منواز نو بنا كن
 رهسپار قصه ها كن
 تو به خاسكتر نگاه كن
 آتشي تازه به پا كن
 اي بهار انتظارم
من زمين بي بهارم
 شوره زار انتظارم
چهره ي شكسته دارم
 جسم و جاني خسته دارم
به در ويرانه ي دل
 بغض قفل بسته دارم

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

دل بســـوی تــو بستم خــدا میــد انـــد
وز مــه و مهــر گستم خـدا مید انــــــد
ستم عشق تـــو هــر چنــد کشیدیم بجان
ز آرزویت ننشستم خــــدا میـــد ا نــــد
هـــــرگز دلـــم ز کــــوه تــو جـائی دگـــر نرفت
یکـــدم خیــال روی تــــوام از نظـــــــر نــــرفت
جـــان رفت و اشتیـــاق تو از جـــان بـــــدر نشد
سر رفت و آرزوی تــو از سر بــــــــدر نــــرفت
هــــر کـــو قتیــل عشق نشد چــون به خاک رفت
هـــم بی خبــر بیامـــد و هــم بـــــی خبــر بــرفت
در کـــوی عشق بـــی سر و پائـــی نشان نــــــداد
کـــــو خسته دل نیــــامـــــد و خونین جگــربرفت
عمـــرم بــرفت در طلــــب عشـــق و عـــــــاقبت
کــامـــــی نیافت خـــا طــــر و کاری بسر نـــرفت
ندارد بــزم گــردون گــرمــی کــاشــانــه مــارا
که دست غم بــر افــروزد چــراغ خانه مــــارا
بچشم یــار مــی بینم نشان از فتـنـــه گــــردون
ز دشمن در در امـــان دارد خــدا جـانـانه مارا
+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم
به تو آری , به تو , یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه , همان وهم و همان تصویری
که سراغم ز غزل های خودم می گیری
به تبسم , به تکلم , به دل آرای تو
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران , سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده و آواره شده
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یکنفر مثل خودم تشنه دیدار من است
یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه هر شب , تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه هر شب تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو وآیینه اینقدر یکی است
حتم دارم که تویی آن شبحه آیینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آری آن سایه که  شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه روز ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبحه شاد شبانگاه تویی

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

خدا را با عظمت خودش صدا بزن و چشماتو ببند دستتو بذار روي قلبت

 اونوقت خدا رو حس مي كني كه داره صدات ميزنه

حالا دلت لرزيد ؟

حالا باور كردي خدا توي دل خودته؟

حالا فقط كافيه با خودت يه سبد تمنا ببري...

 تا با يك سبد پر از رحمت بر گردي ...

پس پنجره را باز كن تا خدا را صدا بزني تا بگوئي چقدر دوستش داري

اگر آن قدر كوچكي يا خسته كه دستت به دستگيره پنجره نمي رسد تا بازش كني

آهسته خدا را صدا بزن تا پنجره را باز كند تا بگويد چقدر دوستت دارد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط محمد (غریب آشنا)  | 

 
کاربران آنلاین:
بازديدها :